|
|
|
|
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم
مرا تنها نگذار بی تو آسمان زیبا نیست وراه رفتن ابر ها به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیرپا برخاسته اند ؛بی تو کتابها بسته می مانند ؛قلب ها نای نوشتن ندارند بی تو هیچ جاده ای دوطرفه انتهای روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن نمی افتد و هیچ پرنده ای بالهایش را برای پرواز آرایش نمی کند. مرا تنها مگذار نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم ؛نمی خواهم در محاصره ی دیوارها و پرده ها باشم ؛نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم ؛بی تو لبخند مفهومی ندارد و زندگی یک معمای حل نا شدنی است بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ…. بی تو شعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی که در باغچه کاشته ام رنگ و بویی ندارد…. مرا تنها مگذار…. من نمیتوانم اینهمه کوه ؛صخره و اهن را بر شانه های نحیفم حمل کنم من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم بی تو خواب بد مزه و تلخ است…. و من هزار سال که پلک بر هم نگذاشته ام…. . هزار سال است که خالی از منظره امو سینه ها خالی از شوق و شور… مرا تنها مگذار…من نمیتوانم ثانیه های سرد و سکوت را به طرف فردا هل بدهم مرا تنها مگذار…. مرا تنها مگذار…. مرا تنها مگذار من بی تو دیوانه میشوم… تنهایم مگذار….
از خودم نیست ولی حرف دلمه....
+
تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت نويسنده زهرا
|
كوله بارت بر بند شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد... كه به مقصد برسيم... . بشناسيم خدارا و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم ميشود آسان رفت مي شود كاري كرد كه رضا باشد او اي سبكبال در اين راه شگرف در دعاي سحرت ... در مناجات خدايي شدنت هرگز از ياد مبر من جامانده بسي محتاجم.......
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت نويسنده زهرا
|
ميتوني محيطي مثل دادگاه رو تصور كني اونم دادگاه بخش كه هم پرونده هاي كيفري و هم پرونده هاي حقوقي توش رسيدگي ميشه؛ كاركردن تو همچين ميحيطي يه خرده آدمو از احساسات دور ميكنه يعني بايد احساساتتو ترحمو دلسوزي رو كنار بذاري تا بتوني توش كار كني و يه اعصاب فولادينم داشته باشي!! من كارمند دادگاه نيستم ولي 4ساله كه 4روز در هفته بغير از يكشنبه ها و چهارشنبه ها توي دفتر دادگاه كار ميكنم! توي اين محيطها اتفاقاي زيادي مي افته كه بيشترش ناراحت كننده ست كه اگه بخواي احساساتي برخورد كني اشكتو در مياره؛من كه ديگه بهشون عادت كردم و زياد روم تاثير نمي ذارن !!! اتفاقايي كه توي دادگاه مي افته واسه من مثل يه خاطره ست كه بعضياشون هيچوقتم از خاطرم نميرن مثل خاطره ي شلاق زدنم يه روز كه مثل هميشه داشتم كارمو انجام مي دادم ديدم يه دختره 15-16 ساله رو با 4 تا پسر آوردن كه يكي از پسرا اصل ماجرا بود وبا بقيه كاري نداشتن؛ انگار با ماشين پسره داشتن مي رفتن طرف جنگل كه پاسگاه بهشون مشكوك مي شه و مي گيرنشون ميارنشون دادگاه ؛ دختررو ميشناختند مال شهر خودمون بود كه يكي دوسالي بود كه رفته بودن يه شهر ديگه؛ مضطرب بود انگار خيلي ترسيده بود خب ترسم داشت ديگه!! ولي پسره ريلكس انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده بود؛ بردنشون توي اتاق قاضي؛قاضي هم ازشون بازجويي مي كنه و حكم به 50 ضربه شلاق براي هر كدوم صادر مي شه و همون موقع حكمو مي فرستن اجراي احكام تا اجرا بشه!! شلاق رو آوردن و پسره رو شلاق زدن و اومد بيرون؛ نوبت دختره شد با ترس و لرز رفت توي اتاق قاضي؛من كه همينطور سرگرم كارم بودم يكي از كارمنداي دادگاه اومد توي اتاقم و گفت:خانم فلاني قاضي ميگه بيا دختررو شلاق بزن؛داشتم از تعجب شاخ درمياوردم گفتم من كه دلشو ندارم من نميتونم؛(درضمن اينم بگم ما توي دادگامون يه كارمند زن داريم كه از شانس بدم اون روز نيومده بود) بعد چند لحظه اين دفعه يكي از سربازا اومد و گفت قاضي صداتون ميكنه؛پا شدم رفتم طرف اتاق قاضي ديدم پسره دم در روي صندلي نشسته؛نگام كرد و خنديد و گفت:ترس نداره كه برو بزن بيا ديگه؛منم كه اصلا ازش خوشم نيومده بود يه اخمي بهش كردم كه خنده رو لباش خشك شد و سرشو گذاشت پايين و ديگه حرفي نزد!! رفتم توي اتاق قاضي ديدم دختره داره التماس ميكنه كه تورو خدا منو ببخشين... قاضي رو كرد به منو گفت:اين دختررو شلاق بزن؛ گفتم منو عفو كنيد؛ من نميتونم دلشو ندارم؛ شلاق رو داد به دستمو به دختره گفت رو زمين بشين؛ دختره نگام كردو با گريه بهم گفت تورو خدا يواش تر بزن؛ منم كه ديدم چاره اي ندارم ته مانده ي احساسمو كنار گذاشتمو شروع كردم به زدن 1؛2؛3؛4؛5؛6؛ ديدم قاضي بهم ميگه مگه داري نوازشش ميكني محكمتر بزن 7؛8؛9؛10؛.....37؛38؛39؛40؛ بازم قاضي گفت ده تاي آخري رو خيلي محكم بزن؛منم با تمام توانم ادامه دادم 41؛42؛43...50 و تمام شد؛ شلاق رو گذاشتم رو ميز و صورتجلسه رو امضاء كردم و اومدم بيرون؛ نشستم پشت ميزم و با خودم گفتم خدا وكيلي حقش بودا بايد تنبيه ميشد؛ يكي نبود بهش بگه آخه دختره ي بي عقل با 4تا پسر داشتي ميرفتي جنگل چه غلطي بكني؛ آخه اگه پسره دوست داشت كه با 3تاي ديگه نميومد برين عشقولانه؛ حتما خدا خيلي دوسش داشته كه گير افتادن وگرنه ممكن بود اتفاقي بدتر از اين واسش بيفته، بايد خدارو هم شكر ميكرد به خونوادش خبر نداده بودن... ديگه نميترسيدم و اگه 100تاي ديگه رو هم مياوردن شلاقشون ميزدم؛ ولي خب حيف كه دوباره تكرار نشد....
+
تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت نويسنده زهرا
|
نذار باور كنم تنهاي تنهام نميخوام با كسي غير از تو باشم ميخوام از خوابي كه لحظه ش يه ساله براي ديدن روي تو پاشم اگه تو باشي و دنيا نباشه ميشه با تو همه دنيارو حس كرد همه دنيا بيادو تو نباشي دلم دق ميكنه با اين همه درد تمام زندگيمو زيرو رو كن كه بي تو دلخوشي ها هم گناهه خودت باش و منو ديوونگي هام فقط با تو دل من روبراهه بزار باور كنم اينو كه با عشق حقيقت مي شه تو افسانه باشه مي شه افسانه ها رو زندگي كرد اگه حق با من ديوونه باشه ....
+
تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت نويسنده زهرا
|
من عاشق ماهم! آره همون ماه تو آسمون؛هموني كه روي صورتش يه لكه سياه داره كه مادربزگم ميگفت با خورشيد سراينكه كدومشون روز باشه كدومشون شب دعواشون ميشه و خواهر هم نامردي نميكنه يه سيلي توي صورت برادرش ميزنه كه جاشم ميمونه؛ الهي بميرم واسه ماهم؛ حيف كه تو اون لحظه نبودم وگرنه.....ولي خدا وكيلي از قشنگيش كم نكرده ها... يه حس خاصي نسبت بهش دارم؛دوسش دارم تا...تا كه نداره؛ميدونم اونم دوسم داره؛ اخه ميشناسه منو؛ميدونه عاشقشم؛ بارها و بارها باهاش حرف زدم؛دردودل كردم؛زير نور سفيدش اشك ريختم؛ هميشه هم با حوصله به حرفام گوش داده؛ تا حالا شده واست بخنده؟؟! نه!!! خب حتما دوست نداشته ديگه! ولي واسه من خنديده فراوون.... بعضي وقتا از دستم عصباني هم شده ها؛ خب ناراحتش كردم اونم باهام قهر ميكرده و ميرفته پشت ابرا و اينطوري تنبيهم ميكرده؛ اخه ميدونه چقدر دوريش واسم سخته؛ ميدونه نباشه غصه ميخورم؛ميدونه وقتي نگام نكنه داغون ميشم؛ هميشه هم بهش گفتم كه اگه همه ادماي دنيا كنارم باشن؛اگه همه هم نگام كنن نگاه تو يه چيز ديگه ست؛ حاضرم هيچكي كنارم نباشه؛ هيچكي دوسم نداشته باشه ولي تو باشي؛تو دوسم داشته باشي؛ ميدونه محتاجشم اساسي...... چشاتو ببند و تصور كن ببين چقدر قشنگه توي يه شب مهتابي كنار دريا واي دريا اسمش بهم آرامش ميده؛روي سنگا بشيني و تماشاش كني؛ چقدر لذت بخشه!!! اي كاش دست خودم بود اگه دست خودم بود نميذاشتم هيچكي نگاش كنه هيچكي...هميشه خداهم به ستاره حسوديم شده كه كنارشن!!! حيف سهم من از اون هميشه دوري و جدايي بوده و اگه تمام دعاها و ورداي دنيا رو هم بخونم و تمام عمرمم اشك بريزم هيچوقت مال من نميشه؛ مني كه حاضرم بخاطرش هر كاري بكنم؛حاضرم هيچ چيز نداشته باشم در عوض اونو داشته باشم و اين فكرم هميشه ي خدا آذارم داده كه چرا نبايد سهم من باشه چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟ داره بهم ميخند! فكر كنم بازم با حرفام قند تو دلش آب شده....... گمان نميكنم اين دستها به هم برسند دو دل شكسته در انزوا به هم برسند ضريح ونذر را رها كن بعيد مي دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند كدام دست رسيده به دست دلخواهش كه دستهاي پر از زخم به هم برسند نشاني ده بالا به يادمان باشد مگر دو دست دور به هم برسند
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت نويسنده زهرا
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید.......
اينجا كلبه ي كوچيك دل منه ! من عادت ندارم حرفامو فرياد بزنم يا بخوام حتي با كسي درد دل كنم! دوست دارم بيشتر حرفام تو قلبم بمونه.... اينجا هم يه چيزي شبيه قلبمه.... دوست دارم حرفامو توش راحت به زبون بيارم،راحت بنويسم.. راحت بگم....راحت بگذرم.... واسه دلخوشي يا جلب توجه كسي نمي نويسم و واسمم مهم نيست كه كسي خوشش بياد يا نه..... ادعاي نويسندگي ندارم چون نويسنده نيستم...شايدم اصلا بلدم نباشم بنويسم....نميگم تا حالا ننوشتم نه!!! نوشتم ولي رو كاغذ سفيد كه كسي تا حالا نخوندش... ميخوام از خودم ...دلتنگيهام...و آرزوهام و ....
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت نويسنده زهرا
|
|
|